|
از هر دری سخنی آسمان با ديگران صاف است و با ما ابر دارد مي شود روزي صفا با ما هم امّا صبر دارد .
| ||
|
خندیدن را از کودکان بیاموزیم ...
آنها همیشه می خندند ٬ از ته دل می خندند ٬ هر وقت که بخواهند می خندند ٬ با صدای بلند می خندند و برای خندیدن منتظر اتفاق خارق العاده ای نیستند . آنها فلسفه زندگی را در یافته اند : شادی آنها پیام کائنات را فهمیده اند : در لحظه اکنون بودن آنها مسئولیت عظیم انسان در زمین را درک کرده اند : شاد کردن دیگران آنها بزرگ اندیشان کوچک اندامند !!! [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:12 ] [ رهای رها ]
چه زیبا و چه استادانه با واژه ها عشق بازی میکنی !
واژه هایت اهل این دیار نیستند ... لهجه اشعارت با گویش شاعران سرزمین من بیگانه اند ... راستی تو اهل کجایی ؟؟؟ کسی تو را در این سرزمین می فهمد ؟؟؟ کسی با اشعار تو عاشق می شود ؟؟؟ کسی ... نه ! تو مال اینجا نیستی ... به گمانم از پیش خدا آمده ای ! تو رسول عشقی ... تو اهل بهشتی !!! [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:9 ] [ رهای رها ]
سیمین بری گل پیکری آری
از ماه و گل زیبا تری آری همچون پری افسونگری آری دیوانه ی رویت منم چه خواهی دگر از من سرگشته کوی ات منم نداری خبر از من هر شب که مه در آسمان گردد عیان دامن کشان گویم به او راز نهان که با من چه ها کردی به جانم جفا کردی هم جان و هم جانانه ای اما در دلبری افسانه ای اما اما زمن بیگانه ای اما آزرده ام خواهی چرا تو ای نو گل زیبا افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها عاشق کشی، شوخی، فسونکاری شیرین لبی اما دل آزاری با ما سر جور و جفا داری می سوزم ز آه تو نترسی ز آه من دست من و دامان تو چه باشد گناه من دارم ز تو نا مهربان شوقی به دل شوری به جان می سوزم از سوز نهان ز جانم چه می خواهی نگه کن به من گاهی یا رب برس امشب به فریادم بستان از آن نامهربان دادم بیداد او بر کنده بنیادم گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید تا شاهد امید من ز رخ پرده بگشاید [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 20:35 ] [ رهای رها ]
روزی از روزها ، شبی از شب ها ، خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما می خواهم هرچه بیشتر بروم. تا هرچه دورتر بیفتم ، تا هرچه دیرتر بیفتم ، هرچه دیرتر و دورتر بمیرم . نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم ، همین ................ [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 2:18 ] [ رهای رها ]
زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد ! گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد ! گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم ............ روزگارت آرام ........
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 2:10 ] [ رهای رها ]
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست که دوست جان کلام مناست در همه حال قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم بشوق توست که تکرار می شود هر سال ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی بگو رسیده بیفتم به دامنت ؟ یا کال ؟ اگر چه نیستم آری بلور بارفتن مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال بیا عبور کن از این پل تماشایی به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام کدام قله نشین را نکرده ام پامال تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را نمی توانم حتی به بالهای خیال [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 22:12 ] [ رهای رها ]
آن قدر از مقابل چشــم تـو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم منظومه ای برابر چشمم گشوده شد آن شب کــــه از کنـار تو آرام رد شدم گــــم بودم از نگاه تمـــــام ستارگــــــــــان تا اين که با دو چشم سياهت رصد شدم ديدم تــــــو را در آينـــــــه و مثـــــل آينــــه من هم دچار ـ از تو چه پنهان ـ حسد شدم شايد به حکم جاذبه شايد به جرم عشق در عمق چشـــم های تو حبس ابد شدم شاعر شدم! همان که تو را خوب می سرود مثل کسی کـه مثل خودش می شود شدم [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 22:4 ] [ رهای رها ]
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 21:47 ] [ رهای رها ]
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 1:35 ] [ رهای رها ]
خیال می كنی نمی بینم كه سنگ ها را یكی یكی از روی دلم بر می داری ؟ سنگ هایی را كه دیگران گذاشته اند نه تو ..... جورشان را تو می كشی ..... دستت زخم شده انگار در گیرودار این روزها ..... سبك تر شده است دلم ..... [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 21:33 ] [ رهای رها ]
با صدای بلند، بلند... بازهم بلند تر... بکوب و بکوب و بکوب بر طبل امید که ذره را را تا نبود همت عالی، حافظ طالب چشمه خورشيد درخشان نشود دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت، سببی ساز خدایا که پشيمان نشود مـــــــــــــرا تـــــــــــــنها تو نــــــــــــگذاری،خداونــــــــــدا.. [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 11:5 ] [ رهای رها ]
اللًّهُـ‗__‗ـمَ صَّـ‗__‗ـلِ عَـ‗__‗ـلَى مُحَمَّـ‗__‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗__‗ـَد و عَجِّـ‗__‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗__‗ـم خداونـــدا تو مـــــــــــی دانی که من دلواپس فردای خود هســــــتم مــــــــــــبادا گــم کنــــم راه قشـــــــنگ ارزوها را مـــــــــــــــبادا گم کنــــم اهــــــــداف زیـــــــــبا را مـــــــــــــــــبادا جا بمانم از قطار موهبت هات دلم بیـــــن امـــــــــید و ناامیـــدی میزنــــــــد پرســـــــــه، میکــــــــــند فریاد،میشـــــــــــود خســــــــــتــــــــه مـــــــــــــرا تـــــــــــــنها تو نــــــــــــگذاری،خداونــــــــــدا.. خداونــــــــــدا...
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 20:20 ] [ رهای رها ]
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 23:48 ] [ رهای رها ]
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 23:32 ] [ رهای رها ]
تو کیستی که من اینگونه بی تابم؟ [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 23:26 ] [ رهای رها ]
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری ! چه بی تابانه تو را طلب می کنم ! بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست. و فاصله تجربه یی بیهوده است. بوی پیرهنت این جا و اکنون. کوه ها در فاصله سردند. دست در کوپه و بستر حضور مأنوس دست تو را می جوید . و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند. بی نجوای انگشتانت فقط. و جهان از هر سلامی خالی است [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 20:40 ] [ رهای رها ]
یک نفر هست که از پنجرهها نرم و آهسته مرا میخواند گرمی لهجه بارانی او تا ابد توی دلم میماند یک نفر هست که در پرده شب طرح لبخند سپیدش پیداست مثل لحظات خوش کودکیام پر ز عطر نفس شببوهاست یک نفر هست که چون چلچلهها روز و شب شیفته پرواز است توی چشمش چمنی از احساس توی دستش سبد آواز است یک نفر هست که یادش هر روز چون گلی توی دلم میروید آسمان، باد، کبوتر، باران قصهاش را به زمین میگوید یک نفر هست که از راه دراز باز پیوسته مرا میخواند [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 23:47 ] [ رهای رها ]
می خواهمت ... چنانکه شب خسته خواب را ، می جویمت ... چنان که لب تشنه آب را ، محو توام ... چنانکه ستاره به چشم صبح ، یا شبنم سپیده دمان آفتاب را ... بی تابم ... آنچنانکه درختان برای باد !! یا کودکان خفته به گهواره تاب را ... بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل ... یاآنچنانکه بال پریدن عقاب را ... حتی اگر نباشی می آفرینمت !! چونانکه التهاب بیابان سراب را !! ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی ، با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را !؟ [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 23:46 ] [ رهای رها ]
غم که میآید در و دیوار ، شاعر میشود در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خطکش و نقاله و پرگار ، شاعر میشود تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی ؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت ؟ تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود ! گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود نجمه زارع [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 23:36 ] [ رهای رها ]
وقتی کسی رو دوست داری ، حتی فکر کردن به اون باعث شادی و آرامشت می شه. وقتی کسی رو دوست داری ، وقتی کنارش هستی ، احساس امنیت می کنی . وقتی کسی رو دوست داری ، حتی با شنیدن صداش ، ضربان قلب خود تو تو سینه هات حس می کنی. وقتی کسی رو دوست داری ، وقتی که کنارش راه میری احساس غرور می کنی . وقتی کسی رو دوست داری ، تحمل دوریش برایت سخته . وقتی کسی رو دوست داری، شادیش برایت زیباترین منظره دنیا و ناراحتیش برایت سنگین ترین غم دنیا ست . وقتی کسی رو دوست داری ، حتی تصور بدون اون موندن برات سخته. وقتی کسی رو دوست داری ، شیرین ترین لحظات عمرت لحظاتیه که با اون باشی. وقتی کسی رو دوست داری ، حاضری برای خوشحالیش دست به هرکاری بزنی . وقتی کسی رو دوست داری ، هر چیزی که واسه اون باشه رو دوس داری . وقتی کسی رو دوست داری ، وقتی به بن بست می رسی ، با صحبت کردن با اون آرامش میگیری . وقتی کسی رو دوست داری ، برای دیدنش لحظه شماری می کنی . وقتی کسی رو دوست داری، حاضری از خواسته های خودت برای شادی اون بگذری . وقتی کسی رو دوست داری ، به علایق اون بیشتر از علایق خودت اهمیت می دهی . وقتی کسی رو دوست داری ، حاضری به هرجایی بروی فقط اون در کنارت باشه . وقتی کسی رو دوست داری ، ناخود آگاه براش احترام خاصی قائل میشی . وقتی کسی رو دوست داری ، تحمل سختی ها برایت آسون و دلخوشی های زندگیت زیاد می شه . وقتی کسی رو دوست داری، اون برات زیباترین و بهترین میشه حتی اگه اینجوری نباشه. وقتی کسی رو دوست داری ، به همه چیز با امیدواری نگاه میکنی و رسیدن به آرزوهایت آسان می شه . وقتی کسی رو دوست داری ، با موفقیت و محبوبیتش شاد و احساس سربلندی می کنی . وقتی کسی رو دوست داری ، کلمه ی تنهایی برات هیچ معنی ای نمیده. وقتی کسی رو دوست داری ، آرزوهایت آرزوهای اونه . وقتی کسی رو دوست داری ، تو دل زمستون هم احساس بهاری بودن میکنی . [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 12:23 ] [ رهای رها ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||
آسمان با دیگران صاف است و با ما ابر دارد
می شود روزی صفا با ما هم، اما صبر دارد
از غم غربت گرفت آیینۀ چشمم غباری
کآفتاب روشنم گویی نقاب از ابر دارد
این زمان، زندانیان بینی به ظاهر زنده اما
زندگی ،چون مرده، با آنها فشار قبر دارد
با خدا عهدی که بستیم اختیار افتاد و بشکست
زآن زمان، یک کاسه، گردون ادعای جبر دارد
یک خطای تیر، با ما پنجۀ ببری شد، آری
این قمار عشق ما حکم شکار ببر دارد
آفرینش را مسائل، بس که لاینحل و بغرنج
نی جوابش جَفر داند، نی جوابش جبر دارد
پایه های کلبۀ من چون دلم لرزان و ریزان
لیکن اصطبل فلانی پایۀ استبر* دارد
این خمار خاکساری در خم و خمخانۀ ماست
خمرۀ کبر و منی را ارمنی و گبر دارد
شهریارا، صبر فرماید طبیب عشق لیکن
صبر ما هم طعم تلخی چون گیاه صبر دارد...